تغییرساعات

سلامممممممممممممممممممممممممممم

خب دوستای گلم از شاهکار امروز براتون بگم

منو هم اتاقیم دیشب تا ساعت2بیدار بودیم قصه ی حسین کرد واسه هم تعریف

 میکردیم و صبیحیم ساعت7:30کلاس داشتیم صبحم خواب موندیم و باعجله لباس

 پوشیدیم و بطرف درب خوابگاه دوییدیم درب بسته بود سراسیمه و با عصبانیتو غرغر

بطرف اتاق مسئول خوابگاه رفتم که چرا باز نمیکنید؟؟!!!اونم بطرف درب خروجی

 

خوابگاه اومد و با اخموتخم گفت:ساعت هنوز6هست.منم گفتم یعنی چی!!!!

گفت:بله ساعتا تغییر کرده اونم که یه پیرزنه غرغروی بداخلاق که چندروز قبلم

بخاطر شهریه باهم دعوا گرفته بودیم حسابی جری شد و گفت:هنوز که زوده

سرویسم تا7نمیاد شما میخوای تشریف ببری ببر,منم با غر گفتم معلومه

تو خوابگاهی که نه اینترنت داره و نه تلویزیونه درستوحسابی ما مثه

انسانهای نخستن باید ساعتو از رو خورشید وآبوهوا بفهمیم و برگشتم

طبقه بالا تو اتاقم بخاطر بیخوابی کاردم میزدی خونم در نمیومد فقط

صدا گوشیمو زیاد کردم وشروع کردم به آهنگ گوش دادن تا ساعت7بشه

/ 1 نظر / 16 بازدید
اعظم

واااااااای جای منو مهشید خالی تا دیوونت کنیم خخخخخخ[نیشخند]